امشب انشالا میریم عروسی. نازبانو شانس من نمیخوابه:ا نمیدونم چیکار کنم. دستمال مرطوب هاش رو برداشته و داره بازی میکنه. میترسم مثل اون روز که مهمون داشتم تا ۷ نخواد بخوابه. کاش بخوابه و سرحال شه و تا او
دارم از غصه می میرم سرم درد گرفته. نمیدونم چطور بخوابم. هر سری همسر تنها بره خونه مادرش ما یک بدبختی جدید خواهیم داشت.درد و بلای بدبختی های قبلی بخوره تو سر من! رفتیم ختم فامیلش. بعد مر